راحت شد

خرید بک لینک
اره خودشه اتاق شماره ی صفر اتاق خدا در زدم و اجازه خواستم پیر مرد ریش سفیدی در رو باز کرد و گفت اعلا حضرت ازم خواستند شما رو سرگرم کنم تا برسند !! پرسیدم خودشون کجا هستند ...؟ گفت مشکلی برای بنده ای پیش آمده و ایشون خودشون دست به کار شدن...! دیوارای اتاق خدا پر بود از عکس برام جالب بود خیره شده بودم به عکسا یه ماشین مدل بالا لبه ی پرتگاه بود و راننده بهت زده رو به رو را نگاه میکرد و مرد کنار راننده نشسته بود و تو اون حالت لبخند زده بود و سلفی گرفته بود عکس بعدی جوان بیست و چند ساله ای بود که طناب کوهنوردیش پاره شده بود و چشم های نیم باز در آغوش همون مرد داخل ماشین و باز هم سلفی... عکس بعدی زن جوانی بود تو خونه کلنگی و در به داغون با بچه های گشنه که وام چند میلیونیش رو بالاخره گرفته بود و لبخند روی لبش بود و کنارش باز هم همون مرد و باز هم سلفی... دیوار اتاق پر بود از این عکسها که بالاشون یه نوار #زرد رنگ بود دیوار دیگه اتاق نوار های #قرمز رنگ داشت و عکس های مبهم که چهره ی طرف مشخص نبود اما مثلا یکی از عکس ها عکس جوانی بود که روی دیوار بود و انگاری رفته بود دزدی؟؟ یا یکی از عکس ها ماشینی بود که خانوم بد حجابی کنار راننده بود و راننده داشت پولی به خانوم میداد صندلی عقب باز هم همون مرد نشسته بود اینبار دیگه لبخند نداشت با چشم های پر اشک سلفی گرفته بود... طرف سوم دیوار ن راحت شد...

ما را در سایت راحت شد دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 154 تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 19:57

یه دونه از این تابلو های هیس(سکوت) بیمارستان رو پشت سرمان وصل کنیم هم ایده ی بدی نیستا از اینا که خوشگل ترین پرستار بیمارستان انگشت اشاره اش را روی بینی عمل کرده اش گذاشته و از ته دل داد میزند #هیس برادر من خواهر من عزیز دل پشت سر من هیس تو که دو دقیقه در این دنیای نکبتی جای من نبودی پس هیس تو که حتی یک لقمه از نانی که سر سفره من بود نخوردی پس هیس اگر خیلی ادعای قضاوتت میشود فکر میکنی اسغفرلله خدایی هستی برای خودت با هزینه من برو دانشگاه و حقوق بخون اما تو رو خدا پشت سر من هیس #مهراد برچسبها: مهراد, دلنوشته, هیس راحت شد...

ما را در سایت راحت شد دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 146 تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 19:57

این حالت روح موبوگرام هم عالمی داشت برای خودش ها نه...!!؟؟ فکر کن نصف شب با فلانی جان از پایین تنه و بالا تنه محور لب و لوچه حرف میزدی و چشمها دو دو زنان مست بود که یکهو سوال ذهنت را درگیر میکرد...؟ -فلانی جان چرا حالت روحی؟ +میخواهم یک نفر نفهمد انلاینم جواب بی معنی و سرگرم کننده ی این سوال کلیشه ای قانع کننده نیست اما خوب هیچ کس دلش نمیخواهد شبه به آن خوشگلی را با بحث و جدل خراب کند و برمیگردید سر موضوع اصلیتان... صبح هم همین روال و سوالی و جواب کلیشه ای بلاخره عشق است و علاقه به ما چه اصلا آن یک نفر کیست که نباید بفهمد فلانی جان ما انلاین است هیچ کس حال آن یک نفر را نمیفهمد مگر روزی که چرخ گردون بچرخه و نوبت خودت بشود... اخ که درد دارد بنویسی و بنویسی و بنویسی نخوانده بماند صبح بنویسی و خواند نشود شب بنویسی و بازم هیچ...!! حالا همان سوال دوباره ذهنت را درگیر میکند این بار هزار مرتبه کشنده تر فلانی جان برای کی انلاینی؟ حتم دارم سازنده موبوگرم این چرخه را طی کرد ساعت ها و روز ها منتظر آن تیک جفت لعنتی ماند و جفت نشد تا به این فکر کرد که حالت روح را حذف کند... اما عزیز جانم دوست گلم قربان شکل قشنگت شوم برادر عزیزم کاش همان روز اول که این ایده کزایی به ذهن مسخره ات زد به این فکر میکردی که من درد ها کشیدم ، خون دل خوردم ؛ مُردم و زنده شدم اما آن تیک دوم لعنتی کنار هیچ راحت شد...

ما را در سایت راحت شد دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 138 تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 19:57

بچه که بودم یه پرنده داشتم خیلی خوشگل بود فنچ بود وقتی جفتش مُرد خیلی بی قراری میکرد خیلی خودشو به در و دیوار قفس میکوبید یه چند تا فنچ نر گرفتم گذاشتم کنارش تا بلکه جفت شه بیخیال شه اما نشد که نشد یه روز تصمیم گرفتم آزادش کنم گفتم بزار بره خودش برای خودش جفت پیدا کنه وقتی آزادش کردم از پنجره که رفت بیرون گربه خوردتش یه وقتایی نه میشه کسی رو به زور پیش خودت نگه داری نه میشه آزادش کنی این بلاتکلیفی خیلی مسخره است✌ #مهراد برچسبها: مهراد, دلنوشته, بلاتکلیفی راحت شد...

ما را در سایت راحت شد دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 146 تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 19:57

در دلش خدا خدا میکرد این بار

نامه عاشقانه باشد

خبر از وصال بدهد و دوستی

دیگر توان دیدن اشک ها را در چشم

عاشق ها نداشت

#پستچی دوچرخه ی زوار در رفته اش را

کنار دیواری زد و نامه را خواند خودکاری از جیبش درآورد و دست به نامه برد

سلام عزیزم

برعکس نامه های گذشته این بار میخواهم بنویسم

که خیلی دوستت ....

#مهراد


برچسبها: مهراد, دلنوشته, پستچی راحت شد...

ما را در سایت راحت شد دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 155 تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 19:57

از کنار پیاده رو رد میشدم که خیابان را بسته بودند از بین ازدحام جمعیت خودم رو رسوندم به نقطه ی وسط دایره دختر کوچیکی روی زمین دراز کشیده بود، دراز کشیده بود و میخندید..! اما بقیه گریه میکردند؟ به نظرم پارادوکس بی معناییه اینکه شما دراز بکشید و بخندید و بقیه به خندتون گریه کنند تاحالا پرسیدید چرا میخندید تاحالا فکر کردید چرا میخندید تاحالا فهمیدید چرا میخندید نه..! فقط یاد گرفتیم به خنده دیگران گریه کنیم شاید وقتی کوله پشتیشو باز میکرده توش پر باشه از دلیل های خنده مثل یه #عکس یا یه #شماره یا صدای نعره ی پدر و دست های سنگین برادرش شاید پر باشه از نامه هایی که هیچ وقت دست صاحبش نرسید یا پر باشه از شهوت های پسری که تمام احساس طرفش رو به پایین تنش گره زده یا شاید پر باشه از درد بی آغوشی درد بی مادری... به هر حال هر وقت وسط جمعیت چشمتون افتاد به کسی که وسط گریاهتون داره میخنده به جای همراهی با جمعیت یه نفس راحت بکشید که راحت شد... #مهراد برچسبها: مهراد, دلنوشته, راحت شد راحت شد...

ما را در سایت راحت شد دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 155 تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 19:57

صفحه بندی